ای دل بی یارم
تنها کس و کارم
دیدی ازم دل کند
اون که دوسش دارم
اون که یه عمری بود
غصش و میخوردم
دیدی چه راحت گفت
من تو دلش مردم
ای دل غمگینم
دیدی چه بیرحمه
معنی احساسو
دیدی نمیفهمه
ای دل غمدیدم
دیدی چه بیرحمه
معنی احساسو
دیدی نمیفهمه
رفت و شدم تنها
امااااااااااااااااااا
خوب میدونم نیست
اون تنهاااااااااااااااا
معنی دیگه از امشب هر شب
مهمونی دارم با غمها
آخ که چقد تنهام
سرد چقد دستام
سرشده صبر من
دست اونو میخوام
ای دل غمدیدم
دیدی چه بیرحمه
معنی احساسو
دیدی نمیفهمه
رفت و شدم تنها
امااااااااااااااااااا
خوب میدونم نیست
اون تنهاااااااااااااااا
معنی دیگه از امشب هر شب
مهمونی دارم با غمها


از این ور اون ور شنیدم داری عروس میشی گلم
مبارکت باشه ولی آتیش گرفته این دلم
خیال میکردم با منی عشق منی مال منی
فکر نمیکردم یه روزی راحت ازم دل بکنی
باور نمیکردم بخوای راس راسی تنهام بزاری
آخه یه عمر همش بهم گفته بودی دوسم داری
گفته بودی عاشقمی به پای عشقم میشینی
میگفتی هر جا که باشی خودت و با من میبینی
رفتی سراغ دشمنم یه پست نامرد حسود
یکی که حتی به خدا لنگه ی کفشمم نبود
به ذهنشم نمیرسید حتی نگاش کنی یه روز
آخ که چه دردی میکشم ای دل بیچاره بسوز
با این همه ولی هنوز عشقت برام مقدسه
همین که تو شاد باشیو بخندی واسه من بسه
تاج عروسیت و برات خودم هدیه میخرم

غصه نخور حرفات و من پیش کسی نمیبرم
هر کی بپرسه بش میگم خودم ازش خواستم بره
میگم برای هر دومون اینجوری خیلی بهتره
تاج عروسیت و برات خودم هدیه میخرم
غصه نخور حرفات و من پیش کسی نمیبرم
هر کی بپرسه بش میگم خودم ازش خواستم بره
میگم برای هر دومون اینجوری خیلی بهتره
با این که میدونم برات همدم و غمخوار نمیشه
آرزو میکنم دلت یه لحظه غصه دار نشه
با این که میدونم یه روز تورو پشیمون میبینم
همیشه از خدا میخوام چشمات و گریون نمیبینم
با این که از دوری تو دلم داره میترکه
ولی به خاطر تو هم شده میگم
مبارکهههههههههههههههه

نامه ای در جواب غریبه از روستا...
آره خیلی به گوشت نا آشناست عشق یکطرفه؟ چه دلیلی میتونی بیاری که بگی این عشق یکطرفه نبوده؟چون به التماسام اهمیت ندادی چون گریه هام و ندیدی عاشق به این میگن عاشق به این میگن که تا بهش فشار اومد بزاره بره به این میگن عشق
مگه فقط خوت بودی که صادق بودی منم پاک و صادق بودم کی از ظاهرت ایراد گرفتم کاش بدونی چی میگی!
همه ی آدم ها برای خوشون یک سری دوست داران اما یه عشق داران باید یاد بگیری اینارو از هم تفکیک کنی
من هیچ وقت نگفتم چون توی تهرانیم خوبیم یا... اما بقیه گفتن دختره تهرانه میره مهریشو میزاره اجرا شنیدم مهریه ی همشهریتونو داری میدی جریان چیه دختر تهرانیا اینجوری بودن که
اون اولش شنیده بودم واسش میمردی تو جواب من نوشته بودی تهرانیا بقیرو آدم حساب نمیکنن با من دعوا داشتی حالا چرا میخوای ببخشم؟من همون دخترم
قشنگی یه نعمت که خدا به بندهاش میده نه واسه اینکه خوشبخت باشن
چون خدا بینا و شنوا به احوال آدماست سپردمت دستش انصافآ که جای حق نشسته
قبول دارم که منم اشتباهاتی داشتم اما نه انقدر که مستحق این کار تو باشم
خیلی میتونی بی چشم و رو باشی که این حرفو بزنی من تا آخرین لحظه التماست کردم که نری تو بودی که اینارو ندیدی من هنوز ته دلم دوست دارم دلم تنگ میشه گریه میکنم فکر کردی ۵ سال به این آسونی فراموش میشه کجایی ببینی یه وقتایی دچار افسردگی میشم خیلی آتیشت تند بوده اونوقت که داشتی مینوشتی متاسفم برای دلم
هنوز حرفات یادمه گفتی برو دنبال زندگیت منم میخوام با این طرفم باشم فکرم اینجا باشه فکر کردی زخمی که رو دلم گذاشتی خوب میشه چقدر گریه کردم کجا بودی ببینی هنوزم وقتی یادش میفتم اشک تو چشمام جمع میشه تو حتی فرصت ندادی من کنکورم و بدم خیلی بی انصافی کردم با چه رویی میخوای ببخشم مگه جایی واسه بخشش گذاشتی
عیبی نداره من دانشگاه قبول شدم تهرانم قبول شدم همون رشته ای که میخواستم هم قبول شدم بیرون از دانشگاه هم با کسی آشنا شدم که عاشقه منه به اندازه ی دنیا بهم محبت میده حتی اجازه میده راجب تو هم باهاش حرف بزنم تا آروم بشم با اینکه واسه خودش خیلی دردناکه اما روزی که فهمیدم تو زن گرفتی اومد منو تو آغوشش گرفت با دستاش اشکام و پاک کرد تا من آرامش داشته باشم خودش درد کشید اما به من عشق داد محض اطلاعتون خوشگلم نیست که بگم واسه ظاهرش باهاشم پولدارم نیست که بگی واسه پولشه واسه قلب پاک و مهربونشه اون موقع که داشتم التماسه تو میکردم این منو دوست داشت اما من هیچ کس و جز تو نمیدیدم ۶ ماه پنهانی دنباله من میومد تا تونست به من بفهمونه منو دوست داره من دلم باهات صاف نمیشه هر چند ته دلم هنوزم دوست دارم.![]()
پایان قصه عشق
به نام خدای خوب خودم
بعد از جدایی موقتی من از اون طاقت نیاوردم و دوباره برگشتم که پیشش باشم به خاطرش غرورم رو شکستم ولی اشتباه کردم لایقش نبود...
حالا من کنارش بودم اما اون با من سردی می کرد.این چند ماهی که پیشش بودم خیلی منو اذیت کرد چقدر اشک من را در اورد،شب و روزهای قشنگ زندگیمو تباه کرد تازگیها هم یاد گرفته بود جواب من و نده ای خدای خوبم تو خودت شاهدی که من اذیتش نکردم اما اون چی به سر من آورد من نمی گم سرش بیار اما حلالش نمی کنم.
بهش می گفتم فقط به من بگو حالت خوبه من خیلی نگرانتم دیگه جوابمو نده ولی مثل سنگ شده بود هیچ جوابی نمی داد یک هفته چی کشیدم خدا میدونه تا بالاخره آقا جوابمو داد.رابطش با من همینطوری پیش می رفت تا یک روز جمعه دیدم باز جوابمو نمیده احساس داشوره داشتم انقدر بهش التماس کردم تا بالاخره بهم گفت من رفتم خواستگاری طرف و دیدم می خوام از این به بعد با این باشم فکرم اینجا باشه تو هم برو دنبال زندگی خودت.چه جوری دلش اومد باهام این کارو بکنه خدا می دونه من که حلالش نمی کنم حتی اونقدر مرد نبود که امتحانای آخر سالم تموم بشه و کنکورم و بدم بعد بره تازه من خودم بهش گفته بودم تورو خدا بگذار من کنکورم و بدم خودم میرم.اما می دونید خدا خیلی منو دوست داشت که من و بهش نداد لیاقت اونم همون دختر تو روستاست نه من. همیشه تو زندگی چیزی که لیاقتش و داری بهت میدهند نه چیزی که آرزشو داری من نفرینش نمی کنم اما حلالشم نمی کنم این حرفهام هم نه از روی نفرت نه لجبازی نه ناراحتی من حالا خوشحالم هستم از نبودش.تازه با این حال گفته بودم می خوام ختم قرآن کنم ولی ثوابش برای اون بعد از اینکه این کارم باهام کرد بازم دارم ماسش می خونم.دیگه فراموشش کردم دیگه برام اهمیتی نداره خانواده و دوستامم خیلی خوشحالن از اینکه از زندگیم رفته.من از خودم نمی خوام تعریف کنم اما من چیزی کم ندارم بر اساس تعاریف دیگران هم خوشگلم هم خانوم هم با ایمان خدا هم خیلی خیلی منو دوست داره و همیشه بهم بهترین رو داده خیلی خوشحالم که از زندگیم رفت خدا جونم ممنونم واین پایانی است برای قصه عشق یکطرفه.![]()

نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی
(خسرو اولین سوال را پرسید که اهل کجایی فرهاد گفت اهل سرزمین عشق و عاشقی)
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟ بگفت انده خرند و جان فروشند
(گفت در آن سرزمین مردم به چه کاری مشغول اند گفت در آن سرزمین مردم اندوه را می خرند و جانشان را فدا می کنن)
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشق بازان این عجب نیست
گفت در هیچ فرهنگی جان بازی و خودکشی درست نیست گفت کسی که عاشق واقعی باشد عجیب نیست که جانش را فدا کند)
بگفت از دل شدی عاشق به بدین سان؟ بگفت از دل تو می گویی من از جان
(گفت آیا تو از ته دل عاشق شدی گفت من با تمام جانم عاشق شده ام)
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ بگفت از جان شیرینم فزون است
(گفت عشق شیرین برای تو چگونه عشقی است گفت عشق شیرین از جان شیرینم برایم بیشتر ارزش دارد)
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ بگفت آری چو خواب آید،کجا خواب؟
گفت آیا هر شب شیرین را در خواب به وضوح و زیبایی مهتاب مشاهده می کنی گفت بله به شرط آنکه خواب به چشم من بیاید اما از خواب خبری نیست)
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
(گفت چه زمانی از عشق شیرین صرفه نظر می کنی گفت زمانی که مرده باشم)
بگفتا گر خرامی در سرایش؟ بگفت اندازم این سر زیر پایش
(گفت اگه به قصر شیرین راه پیدا کنی چه کار میکنی گفت من سرم را در مقابل پایش می گذارم)
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟ بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
(گفت اگر شیرین چشم تو را زخمی کند چه می کنی گفت من چشم دیگرم را در اختیارش قرار می دهم)
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟ بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
(گفت اگر کسی شیرین را به دست بیاورد تو چه می کنی گفت حتی اگر مانند سنگ محکم باشد من با پتک آهنی بر سرش خواهم کوبید)
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟ بگفت از دور شاید دید در ماه
(گفت اگر به سوی شیرین نتوانی راه یابی چه می کنی گفت شایسته است که ماه زیبا را از دور تماشا کرد)
بگفتا دوری از مه نیست در خور بگفت آشفته از مه دور بهتر
(گفت شایسته نیست که انسان از ماه دور باشد گفت اتفاقآ انسان دیوانه و عاشق بهتر است از ماه دور باشد)
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟ بگفت این از خدا خواهم به زاری
(گفت اگه شیرین هر چه تو داری ازت بخواهد چه می کنی گفت من این را با التماس از خدا می خواهم)
بگفتا گر به سر یابیش خشنود؟ بگفت از گردن این وام افکنم زود
(گفت اگه شیرین با هدیه گرفتن سر تو راضی شود چه خواهی کرد فرهاد گفت من سرم را بی درنگ به او خواهم داد و دینم را ادا خواهم کرد)
بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار
(گفت عشق شیرین را از وجودت دور کن گفت از عاشق واقعی چنین کاری برنمیاید)
بگفت آسوده شو کاین کار خام است بگفت آسودگی بر من حرام است
(گفت آرام و قرار بگیر و از عشق شیرین بر هزر باش این کار انسان های بی تجربه است فرهاد گفت آرامش بر من حرام است و عاشق واقعی آرامش را نمی بیند)
بگفتا رو صبوری کن در این درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد
(گفت در این درد عاشقی برو شکیبایی پیشه کن فرهاد گفت بدون معشوقه چگونه می توان شکیبایی کنم)
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست بگفت این دل تواند کرد دل نیست
(گفت کسی به واسطه ی صبر شکیبایی شرمسار و شرمنده نمی شود دل می تواند صبر و شکیبایی پیشه گیرد حال آنکه من دل خود را از دست داده ام)
بگفت از عشق کارت سخت زار است بگفت از عاشقی خوش تر چه کار است؟
(گفت حالا که عاشق شده ای عشق برای تو مصیبت و گرفتاری به بار می آورد گفت هیچ کاری در دنیا از عاشقی بهتر نیست)
بگفتا جان مده بس دل که با اوست بگفتا دشمن اند این هر دو بی دوست
(گفت همین که دل خودت را به او دادی بس است مواظب باش جان خودت را از دست ندی گفت این دل و جان بدون وجود معشوقه دشمن من هستند و ارزشی ندارند)
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین بگفتا چون زیم بی جان شیرین
(گفت عشق شیرین را از وجودت دور کن گفت من چگونه می توانم بدون او زندگی کنم و عشق شیرین مثل جان عزیزم برایم ارزش دارد)
بگفت او آن من شد زو مکن یاد بگفت این کی کند بیچاره فرهاد
(گفت شیرین مطعلق به من است یاد او را از وجودت دور کن گفت فرهاد بیچاره و عاشق کی می تواند یاد شیرین را از وجودش دور کند)
بگفت ارمن کنم در وی نگاهی؟ بگفت آفاق را سوزم به آهی
(گفت اگه من نگاه عاشقانه ای به او کنم تو چه می کنی گفت با آهی که از سر غیرت و همیت برخواسته جهان را به آتش می کشم)
چو عاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسیدن صوابش
(وقتی خسرو در جواب هایی که فرهاد می داد عاجز و ناتوان شد بیشتر پرسیدن را درست ندانست)
به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین حاضر جوابی
(خسرو به یارانش گفت در میان تمام موجودات کسی به این حاضر جوابی ندیدم)

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
غیر عشق دو نفر دیگه عاشقی نبود
اون دو تا شاد بودن هر دو فریاد بودن
بی خبر ز حادثه از غم آزاد بودن
بین اون روزای خوب یه روزی تنگ غروب
جغد پیر و بد و شوم اومد از سمت جنوب
داده بودن واسه عاشقای قصه مون
یکیشون گفت خبره خبر از جادوگره
اگه بازش بکنیم عشقمون در خطره
یهو آسمون طپید به خودش ابرارو دید
به عزای عشقشون اشک آسمون چکید
توی قصه خدا دیگه اون یکی نبود
یه نفر نشسته بود از زمونه خسته بود
غم دوری عزیز دلشو شکسته بود
قصه مون به سر رسید رنگ خوشبختی ندید
عشق پاک اون دو تا به وصالی نرسید
اگه شادیها کمه قصه ها پر از غمه
عاشقای با وفا دلشون پیش همه
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد![]()
نمی دونم چی بگم از کجا بگم اصلآ چه جوری بگم نمی دونم دقیقآ چه روزی در ماه آبان بود نمی خواهم هم به یاد بیارم روزی رو که از تنها عشق زندگیم جدا شدم چند وقتی بود احساس می کردم من اضافه هستم فکر می کردم دیگه من و نمی خواد ولی من هنوز دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت یه شب بهش گفتم حسین تو می تونی بی من زندگی کنی؟حرفی که انتظار شندینش و نداشتم و زد،گفت:تا حالا بهش فکر نکردم این حرف چنان آتیشی به دل من زد که هنوزم که هنوزه دارم می سوزم آخه مگه فکر کردن می خواست؟!هر کس از من می پرسید می گفتم من بی حسین نفس هم نمی تونم بکشم چه برسه به اینکه زندگی کنم دیگه مطمئن بودم یک چیزی هست حسین همش بهم می گفت چی کار می خوای بکنی می خوای جدا بشی؟یا با هم باشیم؟یا می خوای مثل برادر برات باشم؟آخه عزیزم مگه تو می تونی به من بگی خواهر که همچین حرفی به من زدی؟دیدم هم خانواده ی خودم هم خانواده ی خودش دارن اذیتش می کنن دلم می سوخت آخه عشقم بود دلم نمی یومد اینجوری عذاب کشیدنشو ببینم و نتونم براش کاری کنم گفتم باشه عزیزم جدا می شم اما بهش نگفتم هنوز دوسش دارم نگفتم به خاطر تو دارم جدا می شم نگفتم دلمو زیر پام گذاشتم چه عذابی کشیدم خدایا تو این مدت شب و روزم گریه بود از ترس بقیه هم که دعوام نکنن یواشکی گریه می کردم خیلی تنها بودم جمعه ها هم که قرار بود به حسین سر بزنم انقدر حرفهای کنایه دار بهم می زد که دلم و خون می کرد انگار من گناه کار بودم دلم می خواست قسمش بدم با من این کار و نکن آخه من گناهی ندارم وقتی که حسین رفت یه پسر دیگه اومد که باهام دوست بشه اما نتونستم باهاش کنار بیام نمی تونستم جای حسین ببینمش و بعد از اون هم دو نفر دیگه اومدن که اونا هم به همین ترتیب ردشون کردم دیگه تصمیم گرفتم نگذارم هیچ کس بیاد طرفم تنهایی رو ترجیح دادم تا هفته ی پیش فهمیدم تصمیم داره ازدواج کنه بهش گفتم خوشبخت باشی ولی از ته دلم نمی خواستم ازدواج کنه وقتی حسین از طرفش می گفت من همین جوری می لرزیدم و اشک می ریختم دلم می خواست داد بزنم خودم و به در و دیوار بزنم التماس کنم حسین نه تورو خدا با من این کار و نکن تحمل یه ضربه ی دیگه رو ندارم آخه بگذار چند وقت از رفتن من بگذره بعد،اتفاقآ مریض هم بودم سرمای بدی خورده بودم تازه تبم قطع شده بود این حرف و که شنیدم دوباره تب کردم مریض شدم افتادم دلم می خواد برگردم و عشقم و پس بگیرم مثل بچه ها بگم مال خودمه من همه کسایی که نذاشتن ما با هم باشیم نمی بخشم از ته ته دلم نمی بخشم این که این همه مدت طول کشید تا بنویسم این بود که توانشو نداشتم و در آهخر می خوام حسین جون بدونی که دوست دارم خیلی بیشتر از اون چیزی که بتونی فکرشو بکنی نازنینم.

قصه عشق-قسمت یازدهم

همه کسانی که این داستان و می خونن می خوان
بدونن که بالاخره آخر این داستان به کجا می رسه
ولی نه من و نه حسین و نه هیچکس دیگه جز خدا
نمی دونه که آخرش چی می شه.

امروز یعنی ۲۷/تیر/۸۷ سالگرد دوستی ما است یعنی روزی که ما با هم آشنا شدیم امروز دوستی ما ۴ ساله شد.
چند وقت پیش حدودآ یک ماه پیش مامان یک حرفایی از نامزدی زد و راجع به اون با من صحبت کرد تا نظر من را بدونه منم خیلی خوشحال شدم چون دیگه از این وضع خسته کننده راحت می شدیم.با حسین هم صحبت کردم و قضیه را مفصل برایش شرح دادم درست از همین موقع بود که مشکلات شروع.مامان انگار تازه به خودش آمده باشه ژشیمون شد.و هر کدوم از دوستای نزدیکم هم که می فهمیدن با من مخالفت می کردند می شستن با من صحبت می کردند به من می گفتند تو هنوز خیلی جونی اول راهی خیلی وقت داری چرا عجله می کنی ببین سطح فرهنگی تون به هم نمی خوره سطح مالی تون به هم نمی خوره سن اون از تو خیلی زیادتره می گن حسین بعد ازدواج عوض می شود اینی که الان هست دیگه نمی مونه(آخه مگه یه آدم چقدر می تونه عوض بشه)بعدم می گفتن باید از یه شهر بزرگی مثل تهران بری تو بوشهر زندگی کنی اونم با اون هوایی که اونجا داره همه اینارو به من می گن و آخر سرم می گن تصمیم با خودته آخه من با این همه حرف چطوری تصمیم بگیریم وقتی هم بهشون می گم خوب حالا می گید چی کار کنم خیلی راحت می گن ازش جدا شو فردا می ری دانشگاه هزار تا موقعیت بهتر از این می تونی داشته باشی بهشون می گم آخه چه جوری بعد ۴ سال؟هیچ کدوم من و درک نمی کنن از اون ورم ناراحتی حسین خلاصه این چند وقته خیلی فشار رومه اذیتهای خانواده حسین هم که دیگه از اون طرف اعصاب برا نذاشته.مشکلات حسین هم از وقتی با خانوادش مطرح کرد شروع شد.در ظاهر باهاش موافقت کرده بودند ولی اذیت می کنن مثلآ باباش می گه من نمی تونم بیام تهران خانوادشون را ببینم یکی نیست آخه بهش بگه پس دیگه کی می خوای بیای.حسین به داداشش که تهران گفت برگشته می گه حالا صبر کنین چرا عجله می کنین اونوقت یکدفعه سر زده پاشده اومد اینجا ما رو دیده بعد رفته بوشهر تعریف کرده بوده حالا حسین می گه تو تصمیمت رو بگیر.حالا که تصمیم و گرفتم اون داره دست دست می کنه خلاصه از هر طرف خیلی تو فشارم تازه الان کسی نمی دونه اگه پدر بزرگ مادربزرگم بدونن جنگ میشه می دونم که به این آسونیا نمی زارن ولی الان واقعآ وسط دو راهی هستم نمی دونم چی کار کنم آینده با حسین؟یا آینده بی حسین؟کدوم آخه؟پس تکلیف این عشق چی می شه؟یعنی آینده من با حسین خراب می شه؟

قصه عشق(قسمت دهم)
به مامان میگفتن عاطفه هنوز بچه هست بزرگتر میشه میره
دانشگاه نظرش برمیگرده موقعیت های بهتری هم هست و...
(ولی تا الان که سه سال از این ماجرا میگذره نظرم که عوض
نشده هیچ عاشقترم شدم)البته بالاخره به اصرار من حسین
اومد ولی چه اومدنی همش توش قایم موشک بازی و ناراحتی
شب تاسوا که میخواستیم بریم بیرون قرار گذاشتیم با یکی از
دوستام بریم که حسین با خواهر اون راه بره که اگه ما رو دیدن
بگیم که نامزد خواهرش و من و دوستم و مامانم از پشت اونا
بیایم ولی من داشت دق میکردم چون از خواهر اون بدم میومد
و ازش مطمئن نبودم اون شب همینجوری گذشت وای روز
عاشورا انقدر اون سال فردیس سرد بود که من از سرما گریه
میکردم و عصبی بودم یادمه اون روز حسین از ما جدا شد و
رفت یه جای دیگه ایستاد و من و تینا دوستم رفتیم پیش
مادر بزرگ و پدر بزرگم و بعد به بهانه این که میخوایم بریم
پیش اونیکی دوستم سپیده جیم شدیم و اومدیم پیش حسین
هیچ وقت اون خاطره بد از یادم نمیره همون شب مامان به
حسین گفت که بقیه میگن عاطفه بچه هست و مخالفت سر
همینه حسین تو جواب به مامان گفت خودم بزرگش میکنم من
عاطفه رو به خاطر همین دلیل انتخاب کردم به خاطر اینکه خودم
بزرگش کنم کنار خودم بزرگ بشه از اون وقت به بعد همه چیز
و ازشون قایم کردیم و گفتیم همه چی بین ما تموم شده و هر
چیزی که حسین برام میخره مجبورم قایم کنم.


تو را از بس زلالی دوست دارم
تو را از بی مثالی دوست دارم


عاشقانه همراه من گام بردار
به من از آن بگو
كه توان گفتنتش را به ديگري نداري
بامن بخند
حتي آنگاه كه احساس حماقت ميكني
بامن گريه كن
آنگاه كه در اوج پريشاني هستي
تمام زيباييهاي زندگي را بامن شريك باش
در كنار من
با تمام زشتي هاي زندگي ستيز كن
با من
روياهايي را بيافرين تا به دنبال آنها برويم
در شادي هرچه ميكنم شريك باش
براي رسيدن به آرزوهامان
ياري ام كن
با آهنگ عشقمان با من برقص
بيا درسراسر زندگي در كنار هم گام برداريم
بيا تا ابد در هرقدم از اين سفر يكديگر را عاشقانه در آغوش گيريم

بهترین روز دنیا

مبارک
مبارک
تولدت مبارک 
مبارک
مبارک
تولدت مبارک 

ببین طلوع چشمات به دنیا چه قشنگه 
نگاه شیطون تو صمیمی و یکرنگ 
روز تولد توست همه میگن مبارک 


منم میگم عزیزم
تولدت مبــــــــــارک ![]()





گلها رو تو گلدون جا بدین ![]()
![]()
باغچه ها رو آب پاشی کنید

ماه و ستاره در نیان تو اومدی به جشنمون 
می ارزه برق چشم تو به نور سرتاپاشون 

روز به این قشنگی هرگز کسی ندیده 
صدای ساز و آواز به آسمون رسیده 

امروز فقط روز توست می خوام دنیا بدونن ![]()
برای اسم زیبات بخونم عاشقونه ![]()

تو آمدی به دنیا تو قلبم من نشستی 
خوش اومدی عزیزم که عشق من تو هستی![]()
منم تا دنیا دنیاس قدر تو رو می دونم 
امروز تولد توست
از ته دل می خونم ![]()

تولدت مبارک
مبارک
مبارک 
تولدت مبارک
مبارک
مبارک 
تولدت مبارک
مبارک
مبارک


قصه عشق(قسمت نهم)


ولن تاین
آري دوستي دو نيمه دارد نيمي از آن عشقي است كه دل تو را بيقرار كرده است و نيمي ديگر آن محبتي است كه در دل من مي تپد

فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست

عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند. روز ولنتاينت مبارك

قلبمو هديه مي دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اينكه قلبمه به خاطر اينكه تو توشي

عزیز دلم


تو که تنت بوی گلهای سرخ
را می دهد
تو که با جادوی کلامت زیباترین لغات
را شناختم
تو که لحن صدایت دلپذیرترین آهنگ هاست
تو که نگاهت به گرمی آفتاب و
لبانت به سرخی شقایق و
دلت به زلالی باران است
و تو که برای من می نویسی 
می نویسی از باران از شبنم از گرمای عشق
تو که قلبت به وسعت دریایست که قایق کوچک دل من در آن غرق شده
تو که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه بردی و چشم هایم را به دنیای پر از زیبایی باز کردی

تو که صدای پایت را می شنوم
تو که عمق نگاهت را می فهمم
تو که گل همیشه بهار منی
تو که قشنگترین بهانه برای بودن من هستی
تو که عشق جاودانه ی منی

قصه عشق(قسمت هشتم)

با دیدن هم دیگه تصمیمان قطعی شد.تصمیم گرفتیم هر جور شده به هم برسیم اما سختی ها هم از همین جا شروع شد که بدترین این سختی ها دوری بود.من خیلی بی تابی میکردم از اون روزی که رفت تا یک هفته فقط گریه کردم تا بالاخره خدا خواست و آرامش و بهم برگردوند روزها همینطوری می گذشت و وابستگی و مهر و محبت و عشق روز به روز بیشتر می شد.یک ماه از اولین دیدار گذشت نمی دونم دقیقآ بار دومی که اومد و یادم نیست عید قربان بود یا غدیر ولی میدونم تعطیل بود که اومد این دفعه بیشتر موند.یک لحظه در کنارش بودن به تمام عمر می ارزد.آمدنش شیرین و رفتنش تلخ بود.همه چیز از بار ۳ آمدنش شروع شد.بار سومی که قرار شد بیاد تعطیلی برای محرم بود اون سالی که ۴ روز تعطیل بود ولی از اونجایی که ما هر سال محرم با پدربزرگ و مادربزرگم هستیم و کمک میکنیم تا شربت بدن حالا یا میریم تهران یا همین کرج هستیم اگر حسین میومد دیگه نمیتونستیم با اونا باشیم چون چیزی نمی دونستند به همین دلیل مامان تصمیم گرفت که با آنها موضوع را در میان بگذارد .


راستی یادم رفت یکم از خوصوصیات خودمون بگم که بیشتر با ما آشنا بشید:من و حسین دقیقآ از همه لحاظ نقطه ی مخالف هم هستیم حالا در موردش توضیح میدم،اگه بخوام از نظر ظاهر براتون توضیح بدم میتونم بگم که من مثل برف سفیدم ولی حسین سبزه هست من تقریبآ تپلم ولی اون خیلی لاغر من قدم کوتاه تر از اونه ولی حسین خیلی بلنده. حالا خصوصیات اخلاقی من به شدت شیطون هستم ولی اون خیلی آرومه من خیلی زود عصبانی میشم و اون خیلی خون سرده و در حال حاضر با ۱۲ سال اختلاف سنی در عاشق پیشگی به سر می بریم.
قصه عشق(قسمت هفتم)

ما با همون خجالتی که داشتیم سلام کردیم و با هم دست دادیم ولی بیچاره حسین جان از زور فشاری که بهش اومده بود مریض شد حتی نتونست با ما نهار بخوره خلاصه دوباره حسین رفت توی اتاق،مامان هی میگفت برو تو اتاق پیشش بشین الان فکر میکنه تو ازش خوشت نیومده برو زشته ولی من گوشم به این حرفها بدهکار نبود میگفتم تو هم با من بیا آخه خیلی خجالت میکشیدم
بالاخره مامان باهام اومد گفت تو بشین اینجا پیشش تا من برم و بیام ولی مامان که رفت منم پشت سرش رفتم بیرون.مامانم گفت:باز که تو اینجایی دختر،خوب حالا بیا این قرص و براش ببر ولی پیشش بشین چند دقیقه به هر ضربن زورنی بود پیشش نشستم یک کم باهاش حرف زدم و اومدم بیرون تا عصر اوضاع همینطور بود که مامان گفت بریم بیرون.رفتیم بیرون میخواستیم از خیابون رد شیم که دستمو گرفت
اخی اون لحظه قشنگ و هیچ وقت یادم نمیره
اولین دفعه بود که دستمو توی دستاش گرفت و بعد از اون دیگه ول نکرد اون ۳ روز مثل برق گذشت بالاخره وقت رفتن رسید وقتی می خواست بره خیلی گریه کردم عذاب دنیارو کشیدم تا ترمینال رسوندیمش وقتی داشت میرفت انگار داشت روح و قلب منم با خودش میبرد اون از من دورتر میشد و من کاری جز اشک ریختن نمی تونستم بکنم......